خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش/بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

دلم هوای تو دارد..
نویسنده : بزرگمهر - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
 

وقتی که چاره ی دلم تویی بی تو چه کنم...


 
comment نظرات ()
 
تناسخ
نویسنده : بزرگمهر - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
 

 

 

لباسم را عوض کرده ام و تو من را نمی شناسی، اما من بخاطر می آورم تو را

وقتی طنابت را به گردنم دیدم بخاطر آوردم که تو باری دیگر نیز مرا کشتی ... چندین بار شاید...

سنگ اول را تو زدی، یادم نمی آید چگونه تمام شد اما سنگ اول را در دست تو بخاطر دارم! حالا دوباره همان اتفاقات افتاده...

ما لباس عوض کرده ایم

من، زندگی می کنم

تو، محاکمه می کنی

این بار طناب دارت را به گردنم سفت می کنی صندلی از زیر پایم می کشی

یادم می آید که تو بودی که زنده بگور می کردی من و خواهرانم را

تو بودی که جام شوکران بدستم دادی

شمشیر گشودی و سرم را بریدی

آری بخاطر می آورم

تو سالهاست که زنده ای.. مثل من

حلول می کنی در لباسی نو.. مثل من

من، تو را در پس این لباسها خوب می شناسم

زنده بگور کردنت را.. جام شوکرانت را.. شمشیرت را.. سنگسار را.. و... اعدام...

هنوز همانی که بودی

من باز هم حلول می کنم و تو نیز

روزی می رسد که تو می مانی و من

و من خسته از این تناسخ های پی در پی  روبروی تو می ایستم و تو را بخاطرت می آورم

حالا بشمار!

چند بار طنابت را به گردنم سفت کردی.. چندین سنگ به سمت من پرتاب کردی... چند بار زیر خاکم کردی...

 

می بینی که باز هم روبروی تو ایستاده ام

من بارها متولد شده ام و باز هم...

این بار هم حلول می کنم در جسمی دیگر تا دوباره روبروی تو قد علم کنم و به تمام گناهان ناکرده ام اعتراف کنم تو سنگم بزنی، صندلی از زیر پایم بکشی، زنده بگورم کنی...

تویی که مستاصل می شوی چون هیچ گاه به هدفت نمی رسی

هدف تو مرگ من است.

اما من به هدفم می رسم

هدف من زندگیست...

همین.

 پ.ن

برای آنان که حیاتشان را گرفتند.

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
این روزهای من.
نویسنده : بزرگمهر - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸
 

دوره ی عجیب و سختیه

خسته ام از این همه اتفاق

هر روز ریدر و روزنامه و ... ورق می زنم که شاید یه خبر خوشی ازش در آد

به قول اون عزیز بی خبری خوش خبریه شاید در این احوالات !

منی که تمام زندگیم به شادی می گذشت این روزها همش دارم می گردم.. به گذشته می رم... شاید ذره ای شادی پیدا کنم

نیست که نیست...

اون می گفت از سایه امم می ترسم حس می کنم تو خیابون یکی دنبالم می کنه...

من می گم مشکل اینه که اونی که همیشه دنبالمونه رو نمی بینیم شاید

می دونمم که حوصله ی این حرفها رو نداره پس نمی گم آخه راستش اینبار فقط از روی عادت گفتم .. خودمم راستش حوصله این حرفها رو ندارم..

این روزها با دوستان قدیمی گذشت یاد خوابگاه و خونه مجردی(البته من که تجربه اش نکردم) بهم گفتن بیا حالت خوب می شه ...

نشد که هیچ بدترم شد.

دلم گرفت چرا ما نمی تونیم یه زندگی آروم رو تجربه کنیم،شاید اصلا هدف همین باشه

موجیم که آسودگی ما عدم ماست

دیشب وقتی دیدم اینقدر از بعضی دوستام فاصله گرفتم و اونا چه خیالن و من در چه خیال دلم گرفت ... دلم تنگ شد برای روزهای شاد قدیممون ... برای دلخوشیای کوچیک که من رو به اوج شادی می برد

همیشه به کوچیک ترین شادیی بیشترین حس شادی رو تجربه می کردم..

اما حالا!!!

همچنان منتظرم ، منتظره یه خبر خوش هرچقدر هم کوچیک..

جوونیمون داره می ره و ما تو این کشور با این وضع فقط داریم همه چیزمونو از دست میدیم شاید لازمه شاید قرار بر همین باشه.. نمی دونم واقعا نمی دونم..

باشه.

اما دلم خواست یه بارم که شده دوباره مثل بچه ها بی غم دنیا داد بزنم "وای چقدر خوش می گذره "

اما این روزا بچه ها هم بی نصیب نیستن، این روزها بچه هایی بیشتر از ما ...

 

نمی دونم ... خسته ام از این وضع ..

 

 


 
comment نظرات ()
 
هوای سرد زمستان ها ... یادش بخیر..
نویسنده : بزرگمهر - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸
 

می چرخم و می چرخم و می چرخم...

دلنگرانم برای تو، برای خودم، برای گذشته هامان،  روزهای برفی.. شبهای سرد.. نیمکت های یخ زده...

راستی چه بود آن گذشته ناب...

بدنبال آن روزها نیستم

هیچ وقت دوست ندارم که آن روزها برگردند روزهایی پر از خاطرات بی برگشت

دوست ندارم هیچ کجای زندگیم را تغییر دهم به آینده نیامدم که گذشته ای دیگر را حسرت بخورم

آمدم که مرور کنم

تمام شبهای گذشته را

چه خوب که اینقدر خوب تمام شد

نمی دانم ... اصلا مگر می شد که جور دیگری تمام شود!

اگر هزار بار به گذشته برگردم تغییری نمی دهم ..چون همان مسیر بود که آن خاطرات را داشت تمام تلخیهایش به نیمکت های سرد آن روزها می ارزد تمام ناراحتی ها به دلخوشی های تو می ارزد...

 

هیچ وقت به گذشته بر نمی گردم تا خاطرات نابمان را دستمالی تجربه هایم کنم...

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
کافه نشینم
نویسنده : بزرگمهر - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
 

تلخ بود...

 مثل ته همان قهوه ای که سهم فالم بود و من قورتش دادم تا کسی از راز بین ما چیزی نفهمد.

 

دود کردم هر آنچه بین ما بود در آن تنهایی مطلق... تا سهم من تو باشی  و سهم تو من .

 

کیکت را سفارش بده..

 

دیگر تمام شد.


 
comment نظرات ()
 
برای او که بر دامنه ی آتشفشان می زیست...
نویسنده : بزرگمهر - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸
 

تویی که بر دامنه ی آتشفشان می زیستی بنگر...

 

مدت زمانی است که روزگار ما را به دامنه آتشفشان سوق داده..هر روز لرزه و هراس از آتش... ما دیگر به آتش خو کرده ایم و تو شاید این آتشفشان کهنسال را رها...

یک عمر مرد دامنه نشین آتشفشان بودن را نمی دانم!

نمی دانم چقدر سخت است!

نمی دانم از آن روزها تاکنون چند بار ققنوس وار تن به آتش زده ای و دوباره متولد شده ای اما بیا و ببین که اینجا هر روز مردم ما تن به آتش می دهند تا دوباره متولد شوند..

اگرچه پای در جاپای چون توها گذارده ایم و به این آتشفشان زده ایم اما سخت است که ببینیم خانه خالی است ز یار...

مرد آتشفشان گزین!

سکوت راین تو هنوز برای من که اروند ندیده ام اروند است و حاج کاظم ققنوس زندگی ام ..

نمی دانم فاطمه ات کجاست!شاید فاطمه را گم کرده ای!

 

فاطمه،فاطمه،فاطمه....

کاش فاطمه ات بود و تو چون ققنوس دیگر بار تن به آتش می دادی.. با خیالی راحت تا گوشه امن ارزانی همان هایی باشد که...

 

 

قناری این باغستان بود چقدر تلخ است،وقتی گلهای این باغ از خاک خاکستر ققنوس ها باشند...

 

 

پ.ن

به ابراحیم حاتمی کیا


 
comment نظرات ()
 
خدایش بیامرزد..
نویسنده : بزرگمهر - ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸
 

 

 

 

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

                    به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را..

خدایش بیامرزد..

 

 

 

پ ن

خیلی غمگینم برای رفتنش..

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
...
نویسنده : بزرگمهر - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸
 

 

 

 

 

 

                ای دیر بدست آمده بس زود برفتی ...

                               

                                    

 

 


 
comment نظرات ()