خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش/بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

خداحافظ
نویسنده : بزرگمهر - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠
 

 

 

 

عاقبت جدا شدن دستای ما... گم شدیم تو غربت غریبه هاااااا


 

 

آخر اونهمه لبخند و سرور ... چشم پر حسادت زمونه بود...........

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
باب الجواد
نویسنده : بزرگمهر - ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠
 

 

 

 

 

 

قرار ما سر باب الجواد .... می آیی؟

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
همه دلخوشی همسر و فرزندان هاله سحابی
نویسنده : بزرگمهر - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠
 

همه دلخوشی همسر و فرزندان هاله سحابی

حتی یک لحظه هم چهره معصوم و پر از غم دکترشامخی، همسر فرهیخته هاله سحابی از مقابل دیدگانم محو نمی شود، آنجا که در تاریکی شب به درخت کنار مزار همسرش که تازه به خاک سپرده شده بود، تکیه داده بود و با صدای بغض آلودش می گفت :

همه دلخوشی من و فرزندانم این بود که امشب بعد از تشییع پیکر مهندس سحابی، با هاله دور هم باشیم و حالا شب شده و ما او را درخاک داریم.

 

به نقل از وبلاگ ژیلا بنی یعقوب


 
comment نظرات ()
 
هدی صابر
نویسنده : بزرگمهر - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠
 

روزهای بدیست خیلی بد نزدیک به یک هفته ی پیش بود

عزت الله سحابی رفت

دلم درد گرفت سالها بود که چیز زیادی از او نخوانده بودم اما دوستش داشتم همان چیزکهای اندک به دلم نشست دوستش داشتم و دلم می خواست که پدربزگی چنین داشتم هر دفعه با خودم می گفتم باید بشینم و از او چیز یاد بگیرم اما همیشه بهانه ها نمی گذاشت

صبح فردایش درس می خواندم بعد ساعتی اومدم پشت مانیتور هاله دختر عزت الله سحابی رفت او را هم نمی شناختم اما یاد خرابه شام یاد مدینه یاد ظلم های پیاپی تاریخ حالم را خرابتر کرد خیلی خراب

١٠ روز گذشت صبح داشتم درسم را می خواندم وقتی آمدم پای مانیتور دیدم نوشته خبر صحت دارد هدی صابر  به علت اعتصاب غذا ....

می شناختمش خیلی خوب نه اما می شناختمش اولش یادم می آد سال دوم دانشگاه بودم هرجا سخنرانی بود می رفتم برنامه ای بود به سخنرانی هدی صابر لغوشد چند وقت بعد بود که فکر می کنم گرفتنش نمی دانستم که مرد است به گمانم خانمی بودعلی گفت نه مردیست از بچه های ملی مذهبی

نمی دانم چقدر بعدش بود یک جلسه در حسینیه ارشاد بود که سخرانش هدی صابر بود رفتم حرفهایش سراسر درس بود از اینکه آنهمه چیز یاد گرفته بودم از اینکه آنهمه حرف خوب شنیده بودم به وجد آمده بودم ....

گذشت و گذشت و گذشت

چندباری دانشگاه و اینور وآنور که جلسه ای داشت می خواستم بروم تا باز هم چیز یاد بگیرم اما نمی شد همش این جلسات لغو می شد

دلم گرفته

از فقدان مردی بزرگ قلبم تنگ شده

چرا همه ی خوبها دارند می روند

این زمین قرار است چه شود بدون آنها مگر می شود در این زمین ماند و دم زد بی بزرگان و خوبان

خدایا خسته ی روزگارم

خسته ی درد هایم

خسته ی امتحان هایم

هنوز آنقدر مثل هدی صابر بزرگ نیستم که خود به مرگ رضایت دهم خدایا کمکم کن


 
comment نظرات ()
 
با کسی که ...
نویسنده : بزرگمهر - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠
 

دیگر نمی شناسمت

غرق در دنیای بزرگترها شدیم

ما که پیوندمان مال قدیمها بود... روزهای نوجوانی و جوانی و البته با  ته مایه ی کودکی

این روزها غریبه ایم برای هم

من برای تو ... تو برای من

فکری گذشت که کاش اینگونه نمی شد اما چرا ؟

چه خوب که اینگونه شد تو بزرگ شدی من نیز هم

مناسبات جای خود را پیدا کرد بین ما تو بزرگ شدی مردی از جنس روزهای اکنون من بزرگ شدم زنی از جنس زنهای امروز


قول های بچگی هم مال روزهای بچگی بود

خودت را درگیر آن قول ها نکن

نه من انتظاری برایم مانده نه تو را توانی به پایبندی

بگذریم شاید بهتر باشد...

خیر پیش هر کجا رفتی یقینا بهتر از اینجا هست

از من خاطره ای می ماند و از تو هم...

 


چقدر این فاصله ها و خاطره ها این روزها کارساز است.







 
comment نظرات ()
 
زمین.... آسمان
نویسنده : بزرگمهر - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠
 
این روزها زمینی ام، پاهایم روی زمین است و زمین را باور دارم
من متعلقم به این زمین... آسمانی نمی جویم...

آسمانم ابریست و هوا بارنی ... من اما چشمم به زمین است زمینی که سبز شده ...

 و دلم برای آسمان فقط تنگ شده...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : بزرگمهر - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

. . . و باز ، حس خداحافظی اجباری

 

 

با خودش می گوید بالاخره زمانش رسید...



 
comment نظرات ()
 
میل به گناه
نویسنده : بزرگمهر - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

خواب دیدم نوجوانی 14 15 ساله ام

ترس از گناه های یواشکی فرار از چشم پدر و مادر و تجربه عاشقی های ناب کودکی

تماما فرار بود و فرار

از خودم از گناهم از نگاه های گاه و بی گاه مردم

اما میل بی انتهایم به گناه را هنوز حس می کنم

دوست داشتم عاشقی کنم اشتباه کنم تا سرحد ... تا ته خط بروم چه با ترس و یا بدون ترس میل به آزادی داشتم

خواب دیدم که می دویدم آنقدر دور شدم که نه کوچه ای بود و نه خیابانی و نه مردمی

نفس راحتی کشیدم و عاشقانه گناه کردم ... بوسیدم لبان ممنوعه معشوق .. عاشق یا هرکه بود یک عابر پیاده ای که از کنارم می گذشت

بی دغدغه برای میل به آزادی و عاشقی

بیدار که شدم خودم بر این خواب انگ زدم خوابی سراسر گناه

بیدار که شدم نه میل به آزادی بود ونه میل به عاشقی

فقط میل به خوب بودن گناه نکردن و باکرگی و پاکی

چرایش را نمی دانم اما از خودِبیدارم بدم آمد کاش همیشه خواب باشم و آزاد و رها

نمی دانم چقدر از این احساس به خاطر ترس از بدنام شدن بود یا ترس از دوزخ اما آزادی نقد به از حلوای بهشت است

دلم نه باکرگی می خواهد و نه پاکی ای که دیگران تاییدم کنند دلم بوسه های ناب می خواهد آزادی های بی قید و شرط و عاشقانه هایی آرام و بی دلهره...


 
comment نظرات ()